تبليغاتX
http://aftabirani.blogfa.com

http://aftabirani.blogfa.com

عشقم

بيوگرافي هايده

 
Photobucket 

نام:معصومه دده بالا

نام هنری:هایده

تاریخ تولد:1321

محل تولد:کرمانشاه

تاریخ وفات:1368

محل وفات:آمریکا

محل دفن:آمریکا

هایده در سال 1321 شمسی در یکی از روستاه ای کرمانشاه بدنیا آمد.وی کارش را در رادیو با برنامه های رنگارنگ آغاز کرد و از همان اوایل نام خود را در شناسنامه موسیقی ایران به ثبت رسانید.هایده به گفته بسیاری دارای یکی از بهترین صداهای تاریخ ایران بود.

زنده یاد هایده در 7 شهریور 1357 مانند بسیاری از هنرمندان وطن را به قصد لندن ترک کرد و پس از مدتی به امریکا رفت و کار هنری خویش را در آنجا ادامه داد...تا این که در 30 دی 1368 با این که هنوز بیش از 47 بهاراز عمرش نگذشته بود در آمریکا بر اثر سکته قلبی دیده از جهان فرو بست و دوستداران خویش را در غم و اندوه فرو برد.

پیکر هایده در مراسمی با شکوه و با حضور هنرمندان زیادی در آمریکا به خاک سپرده شد.

"تلخ ترین خاطه هایده"

تلخ ترین خاطره من اینه که آهنگی از جهانبخش پازوکی به من پیشنهاد شده بود بخونم که ترجیح بند آن اینه"من خودم رفتنی ام"من به شدت به پازوکی پافشاری می کردم که من این آهنگ را نمی خونم،نمی دونم چرا دلشوره عجیبی داشتمچون می خواستم به مسافرت اروپا بیام و فکر حادثه ای مرا تعقیب می کرد،فکر می کردم،بیماری ای ،تصادفی و یا چیزی باعث شود که من برنگردم به ایران وهیچ وقت فکر نمی کردم چنین اتفاقی بیافتد و من تا امروز یعنی 6 سال نتوانم وطنم را ببینم.به هر صورت با با ناراحتی خیلی شدید رفتم روی صحنه و اونو اجرا کردم.7 شهریور ایران را به قصد لندن ترک کردم و نمی تونم براتون توضیح بدم که حالت من در اون ساعت و لحظه چگونه بود.

در سالهای پس از انقلاب،میان 1360تا1368 و شاید به سبب ترانه های غمیادانه(نوستالژیک)وطنی که می خواند،روز به روز بر شمار طرفدارانش در خارج از ایران افزوده می شد،هر چند که در داخل ایران نامش حتی از فهرست کتابهای مرجع زودوده شده بود.

هایده از سال1345 فراگیری موسیقی و آواز خوانی را نزد موسیقیدان معروف علی تجویدی آغاز کرد.تجویدی در میان آهنگسازان ایرانی،معروف شده است به"کاشف صداهای ناب"!البته صداها را کشف کرده،پرورش داده،معرفی کرده،ولی چند صباحی نگذشته که آنها را از دست داده است.یا خوشان به راه دیگر،غالباً راه کاباره،رفته اند و یا "رنود:آنها را از او غنیمت گرفته اند.هایده به گمان از آخرین کشفیات تجویدی می باشد.شانسی که هایده آورده،این بود که تجویدیآهنگ تازه ای را در"مخالف سه گاه"و در پیوند با شعری برانگیزاننده از "رهی معیری"آماده اجرا داشته است.این ترانه با زیر و بالا هایی که دارد،معرف دقیقی برای صدای گسترده و پرتوان هایده شده ونیز متقابلاً ترنه"تجویدی-معیر"را تاثیر بیشتر بخشیده است.نام این ترانه"آزاده"می باشد.

هایده،اگرچه در سالهای پیش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بیشترین زمان وتوان خود را در خدمت"بازار"قرار داد که بیشتر به سود و زیان می اندیشید تا به ارزشهای آنها.

هایده،سرانجام،درسال1368در سانفرانسیسکو،به دلیل سکته قلبی در گذشت و در گورستان"وست وود" لس آنجلس به خاک سپرده شد.

 

سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذارم

عقده دل مي گشايم گريه بي اختيارم

از غم نامردمي ها بغض ها در سينه دارم

شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم

بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

خالي از خودخواهي من  برتر از آلايش تن

من تو را والا تر از من برتر از من دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آينه دار عشق

عشق را در چهره آينه ديدن دوست دارم

در خموشي چشم ما را غصه ها و گفتگو ها ست

من تو را در جذب محراب ديدم دوست دارم

در هواي ديدنت يک عمر در چله نشستم

چله را در مقدم عشقت  شکستن دوست دارم

بغض سر گردان ابرم قله آرامشم من

**************

تو تنهايي قلبم

تو تنهايي قلبم يه شب نقش تو افتاد

مثل اينکه خداوند تو و عشق رو به من داد

تو دلتنگي دنيام باهات عشق رو شناختم

با اين واژه خوشبخت همه دنيام رو ساختم

همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم

دلم خواست که تو دنيا پريشون تو باشم

دلم خواست بشم عاشق دلم خواست

چي شد مستي چشمات چي شد باده نوشم

ديگه بي تو يه رسواي پريشون شده خونه بدوشم 

هنوز عاشق و تنها يه مي خونه نشينم

ديگه بي تو يه ديوونه و ديوونه و ديوونه ترينم

تو را اندازه شبهاي مستي دوست دارم

تو را قد تمام ملک هستي دوست دارم

برايم اين پريشون حالي ها يعني عبادت

تو را جانا به حد بت پرستي دوست دارم

سفر کردي و چشمام دو تا چشمه اشکن

باهام عهد اگه بستي ديگه عهدت رو نشکن

نگام مونده به راهت هنوزم که هنوزه

آخه دوست داره اين دل که بسوزه که بسوزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:11  توسط آفتاب ایرانی  | 

از پیغامگیر شعرای ایرانی چه پیغامی می شنوید ؟

 

 

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

 

  

پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب

 

 

 

پیغام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

 

 

 

پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم

 

 

 

پیغام گیر مولانا

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

 

 

 

پیغام گیر بابا طاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت

الهی مو به قوربون صدایت

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت

 

 

 

پیغام گیر نیما

چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 

 

 

پیغام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید

تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویم

تآنگاه که توانستن سرودی است

 

 

پیغام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

 

 

 

پیغام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:26  توسط آفتاب ایرانی  | 

ببینید و حال کنید(حیوانات)

لطفا تا باز شدن کامل عکس ها صبر کنید

عکس ها ارزش صبر کردن را دارد

  

چه لب و لوبی می گیرن از هم این حیوونا 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط آفتاب ایرانی  | 

تبریک عید مبعث

 

 

امشب در ستاره باران مکه، قلب احمد مهبط جبرئیل خواهد بود و نگار به مکتب، نرفته آموزگار عالمیان خواهد شد. امشب مبعث در حرا انعقاد خواهد یافت و      محمد (ص) در آخرین حلقه رشته نبوت رسالت بزرگ خویش را به دوش خواهد کشید و دنیا را از رایحۀ خوش حقیقت عطرآگین خواهد کرد.

وبلاگ نویسان گرامی و همراه همیشگی آفتاب ایرانی این بزم خجسته و رویداد فرخنده بر شما و همه توحید پویان دوستان حضرت محمد(ص) مبارک باد.

                                                                           نویسنده آفتاب ایرانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:29  توسط آفتاب ایرانی  | 

تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ!

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و
Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد
، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."


او در ايميل خود نوشت
: مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود
: پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط آفتاب ایرانی  | 

رضا زاده -- آخرین خاطره پوریا شکیبایی از پدرش(خسرو شکیبایی)

در این پست یک خبر بد براتون دارم.

   رضا زاده وزنه بردار سنگین وزن ما بعد از قهرمانی هایش از دنیای وزنه برداری خداحافظی کرد، او به دلیل مریضی که هنوز مشخص نیست به دستور پزشك کار وزنه برداری را کنار گذاشته.

 حسین رضازاده وزنه‌بردار سنگین وزن ایرانی است. وی متولد اردبیل به سال ۱۳۵۷ است.

وی تاکنون دو بار مدال طلای مسابقات المپیک را برای ایران به ارمغان آورده‌است و هم اکنون نیز صاحب رکورد این رشته ورزشی می‌باشد. او در ایران به عنوان قهرمان قهرمانان نیز انتخاب شده‌است.

آخرین مدال قهرمانی وی تا آذر ماه ۱۳۸۵ مربوط به بازی‌های آسیایی دوحه است.

وی چند سال قبل با همسرش در مکه ازدواج کرد، (این مراسم از تلویزیون ایران نیز پخش شد) او یک فرزند پسر به نام ابوالفضل دارد.

حسین جان همگی دوستت داریم به امید بهبود کامل تو.


ماجراي اولين و آخرين سيلي شكيبايي به پسرش

در آن لحظات، اولين و آخرين سيلي‌هاي پدر بر من نواخته شد، گويي مي‌دانست بايد برود و مي‌خواست من را بيدار كند كه از اين پس بدون تكيه‌ بر پدر بايد بار زندگي را به دوش بكشم و اين خاطره عجيب و بزرگي براي من بود. پسرش: «پوريا شكيبايي» در يك برنامه تلويزيوني از خاطره ماجراي آخرين سيلي‌هاي پدرش در آخرين لحظات عمر سخن گفت.
در برنامه تلويزيوني «پنج+شب» كه پنجشنبه شب 3 مرداد به روي آنتن شبكه تهران رفت، «پوريا شكيبايي» فرزند مرحوم «خسرو شكيبايي» در كنار «ماني رهنما» و «پويا اميني» به عنوان ميهمان حضور داشتند.
بنا بر اين گزارش، در بخشي از اين برنامه، «پوريا شكيبايي» به شيرين‌ترين خاطره از پدر مرحومش اشاره كرد و گفت: پدر در آخرين لحظات زندگي، در شرايطي كه در بستر بيماري بود، ناگهان من را صدا كرد و به من گفت: تو پسر مني؟ و پس از آن بدون اين كه ديگر سخني بگويد، چهار سيلي محكم به گوش من نواخت...
وي گفت: اين در حالي بود كه من تا اين سن حتي يكبار هم از «خسرو شكيبايي» سيلي نخورده بودم و به هيچ شكل تنبيه بدني نشده بودم...
پوريا شكيبايي گفت: در آن لحظات، اولين و آخرين سيلي‌هاي پدر بر من نواخته شد، گويي مي‌دانست بايد برود و مي‌خواست من را بيدار كند كه از اين پس بدون تكيه‌ بر پدر بايد بار زندگي را به دوش بكشم و اين خاطره عجيب و بزرگي براي من بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:29  توسط آفتاب ایرانی  | 

ارزش یک لبخند

سلام

واقعا ببخشید که آپ این سری خیلی دیر شد و به بعضی از عزیزانم خبر ندادم که آپ کردم. آخه سرم حسابی شلوغ بود .باشه بهتون می گم که چرا سرم شلوغ بود.

اه داشت یادم می رفت یه خبری هم بهتون بدم.

31 خرداد سالگرد عقد من و همسر عزیزم بود وای خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود.




خاله و 2تا پسر خاله هام ( کیا و کسری)  و شوهر خاله ام از انگلیس بعد از 6-7 سال اومده بودن ایران .




داستان رو حتما بخونید
اگر این داستان را بخونید دیگه لبخند از روی لبای زیباتون از بین نمیره





ارزش یک لبخند..

 


در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.


شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.


سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.


لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.


چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.


لبانتون همیشه پرخنده باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:11  توسط آفتاب ایرانی  |