تبليغاتX
http://aftabirani.blogfa.com

http://aftabirani.blogfa.com

عشقم

بیوگرافی حمـــــــــیـــد گــــــــودرزی

نام:حمید

نام خانوادگی:گودرزی                                                          

 

متولد 2 آذر 1356/ فرزند اول خانواده/ پدرش تاجر چوب و مادرش خانه دار / خواهرش گرافیست است /حمید در رشته ی تجربی دیپلم گرفته اما در رشته ی هنر کنکور داده/خانواده اش در ابتدا مخالف بازیگریش بوده اند اما فقط در حد یک نظر بوده و اکنون راضی هستند/ لیسانس کارگردانی و تئاتر از دانشگاه معماری و هنر واقع در میدان فلسطین / ماشین:پژو 206 و پژو/GLX /405محل تولد:ده ونک/محل زندگی:خیابان الوند واقع در گاندی/ با مادرش 14 سال اختلاف سنی دارد./

                                 

                                                

 

 از 20 سالگی وارد حرفه ی بازیگری شد / میوه ی مورد علاقه:گوجه سبز/ علاقه مند به اهنگ معروف گل گلدون ./ به پیانو علاقه دارد./ استقلالی دو اتیشه است./ به ورزش های بوکس تنیس و بدنسازی علاقه دارد./ تاریخ ازدواج:20 شهریور 1383 / خانواده ی همسرش در امریکا زندگی می کنند/از سربازی معاف شده یعنی معافیت کفالت گرفته /به قول عده ای متعصب و غیرتی است./موسیقی سنتی دوست ندارد./ تئاتر را به صورت دانشگاهی کار کرده است./مجموعه ی دانی و من اولین کار بازیگری او بود که در ان 20 ترانه اجرا کرد./ در دیوار شیشه ای نقش یک معتاد را بازی کرده / قاسم جعفری به او پیشنهاد بازی در سریال همسفر را داد اما در اخر این امرصورت نگرفت./

 

                               

 

 18 ماه بعد حمید با قاسم جعفری درمسافری از هند همکاری کرد./ در ابتدا قرار بود حمید نقش رامین و شهرام حقیقت دوست نقش فرزاد را بازی کند اما حمید خود فرزاد را به قاسم جعفری پیشنهاد داد و جعفری که متوجه استعداد سرشار او شده بود پذیرفت./ فیلم های سینمایی که تاکنون او در انها حضور داشته و اکران شده است شامل بازنده.چپ دست.قتل انلاین و بی وفا می باشد./او همچنین در فیلم های سینمایی سهراب و گناه من نقش افرینی کرده است./ به گفته ی خود در انتخاب نقش بسیار سخت گیر است و تا به حال کار های پیشنهادی بسیاری را از طرف افراد مختلف رد کرده است./

 

                                                              

                                           

 

 علاقه مند به نقش های مافیایی/کار های تلویزیونی حمید بعد از دانی و من  دیوار شیشه ای  و مسافری از هند  تب سرد و کمکم کن می باشد./ / علاقه مند به نقش های غیر عادی./ شهاب حسینی او را به گروه موسیقی هفت پیشنهاد کرد./بعد از اتمام همکاریش با گروه هفت تا مدتی خواندن را رها کرده است./قرار بود در گروه موسیقی هنرمندان با محمد رضا گلزار امین حیایی و حسام نواب صفوی  همکاری کند.

 

                                     

 

در یکی از مصاحبه های اخیر گفته است که اگر قرار است به خوانندگی بپردازد ترجیح می دهد تنها کار کند/ قصد داری کاستی با استفاده از شعر های مریم حیدر زاده به بازار ارائه دهد/بازیگری را بدون آتیه می داند./ به بازی ال پاچینو علاقه مند است/ در بین بازیگران ایرانی بازی پرویز پرستویی و اکبر عبدی را می پسندد./ دوست صمیمی او در جمع بازیگران شهاب حسینی است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 7:25  توسط آفتاب ایرانی  | 

عـــــاقــــبــــت نـــداشــتـــن ايـــمــيـــل

بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اون مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: «شما استخدام شدين،آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطورتاريخي که بايد کار رو شروع کنين..
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت : (( متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجودخارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.))

مرد در کمال نوميدي اونجارو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعدخونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره وديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا بود. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد،نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً مي شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:21  توسط آفتاب ایرانی  | 

Funny SMS و Lovely SmS

گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولی رويا يک آرزوی شيرين دست نيافتنی . گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم رويای که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوی شيرين است

 

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم اگه تورو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم به هر چی می خوام می رسم وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلهای خواب بودنو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

 

زندگي سه راه را دنبال كن: 1-دوست داشتن را براي يك تجربه. 2-عاشق شدن را براي يك هدف. 3-فراموش كردن را براي قبول واقعيت

 

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است

 

آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه

 

مهم نیست فردا چی میشه..... (مهم اینه که امروز دوستت دارم) مهم نیست فرداکجامیری... (مهم اینه که هرجاباشی دوستت دارم) مهم نیست تا ابد باهم باشیم (مهم اینه که تاابددوستت دارم) مهم نیست قسمت چیه (مهم اینه که قسمت شد دوستت دارم)

 

شب قشنگی که پیش رو داری نکنه واسش تو چیزی کم بزاری اون همه یه رنگی حرفای قشنگی که تو دلت داری بهش بگو وقتی که نشستی مست شونه به شونه خیلی چیزا از تو میخواد بدونه ضربه قلبش تند تند ثانیه ها کند کند عشق شو باور کن تا آخرش

 

ميدوني طبق آخرين آمار كم جمعيت ترين جاي دنيا كجاس؟ . . . نميدوني؟ . . . . قلب منه كه فقط تو توي اون ساكني

 

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 

شماره حساب دلم رو میدم تا هرچی غم داری بریزی به حسابم

 

پرنده را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در حوس ترا دوست دارم تا آخرین نفس

 

دنیا <------
---------> تو
اگه گفتی این بعنی چی؟
یعنی تماام دنیا یک طرف، تو یک طرف!

 

نه گلايه دارم از تو نه ديگه شكايتي نه يه قصه رو لبامه نه ديگه حكايتي شب تا صبح تو خلوتم به يادِ تو سر مي كنم دارم انگار كه ديگه خالي تو باور مي كنم چه جوري به دل بگم از سر راه تو بره دلي كه شكسته و هنوز برات منتظره كاش مي شد كه از گذشته ها برات حرف بزنم بعدِ سال ها نتونستم كه ازت دل بكنم يه اتاق قدِ قفس براي گريه هام بسه آيينه بي تاب و قراره واسه تو دل واپسه نه غزل مونده تو شعرم نه ديگه ترانه اي كه برات بسازم از نو شب عاشقانه اي يادگار

 

تنها ترين تنها منم سرگشته و رسوا منم آه اي فلك اي آسمان تا كي ستم بر عاشقان بشنو تو فرياد مرا آه اي خداي مهربان عشق تو خوابي بود و بس نقش سرابي بود و بس اين آمدن اين رفتنم رنج و عذابي بود و بس اي فلك بازي چرخ تو نازم بي گمان آمدم تا كه ببازم اي دريغا كه شد دو چشم سياهي قبله گاه من و روي نمازم تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي .ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي

 

روزي لپ يار کردم بوس؛گفت هم بي ادبي هم لوس؛گفتم گناهم چيست که کردم بوسي؛گفت لب رو ول کردي لپ رو مي بوسي

 

امروز قلبم درد گرفته بود. فکر کنم یه کمی تپل شدی و جات تنگ شده

 

تازگی ها چقدر چاق شدی! می دونی از کجا فهمیدم؟ چون هر روز جای بیشتری تو قلم باز می کنی.
 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد 

به ترکه ميگن کار عملي بيار. بچشو مياره

 

یه روز دلت گرفت و ندونستی چه کار کنی? اینو یادت باشه که اگه منو داشتی هرگز دلت نمی گرفت... امضا: محلول لوله باز کن گلرنگ

لره به ترکه می گه بیا بریم نماز جمعه بخونیم نفری ۱۰۰۰۰تومن میدن ! ترکه می گه اگه ندادن چی ؟ لره می گه خوب می گوزیم باطل می شه!

 

در پي کاهش خنده در سوئيس مقامات اين کشور تصميم به واردات ترک کرده اند

 

رشتیه دانشگاه قبول میشه،میره زن میگیره!!! میگن حالا چرا زن گرفتی؟؟؟ میگه:اینم شیرینیه بچه های دانشگاه

 

خطبه ي عقد رشتيا : النکاح السنتي ، و بعدش خوش به حال امتي ، فقط لطفا نوبتي ، اووووي اصغر نزن جلو غربتي

 

پسره ميره خواستگاري، پدر عروس ميگه مهريه دخترم صد بشكه بنزِينه! پدر داماد ميگه پسرم! پاشو بريم يک دختر گازِسوز پيدا كنيم

 

جبرئیل میره بهشت می بینه همه بچه ها دارن در میرن ، میگه چرا در میرید ، میگن شهدای قزوین رو آوردن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:33  توسط آفتاب ایرانی  | 

این نامه آدمو تو کف میذاره...واقعا باید به نویسنده ش باریکلا گفت!!!

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:21  توسط آفتاب ایرانی  | 

چند نکته (درسهای زندگی)

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی  نمایید .    http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .

    *************************************

۱.   دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

 

2.   دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

 

3.   خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

 

4.   غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد.

 

5.   گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است.

 

6.   حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

 

7.   زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد.

 

8.   چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند.

 

9.   مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست.

 

10.  لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است.

 

11.  كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد.

 

12.  رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد.

 

13.  چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو.

 

14.  دوست جديد دنياي جديد است.


15.  همه از عشق دم مي زنند اما عاشقان در سكوت مي ميرند.

 

16.  هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است.

 

17.  همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند.

 

18.  زندگي ساختني است نه گذراندني.

 

19.  جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.

20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

 

21.  اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن.

 

22.  امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا.

 

23.  ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است.

 

24.  بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد.

 

25.  كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد.

 

26.  در ميدان عشق قاتل و مقتول محبوب يكديگرند .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 7:41  توسط آفتاب ایرانی  | 

یادمان باشــــــــــــــــــــــــــد!!!!!

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی  نمایید .    http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .

 

*************************************************************** 

 

اين هم يه مطلب خيلي جالبه

بد نيست كامل بخونيد

 

 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم  

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 7:34  توسط آفتاب ایرانی  | 

احساسات و عشق


روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.


 
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان،‌
عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ‌وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ‌وحشتِ زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ‌عشق نماند. قایق رفت و ‌عشق تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ‌عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ‌ترس جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.


 
فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش‌پولداری را دید و گفت: ‌پولداری عزیز، به من کمک کن؟
 

پولداری گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد.
 
عشق رو به سوی قایق ‌غرور
کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
 
غرور
پاسخ داد: ‌هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی
 
عشق رو به سوی ‌غم
کرد و گفت: ای ‌غم عزیز، مرا نجات بده
 
اما ‌
غم گفت: متاسفم ‌عشق
عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
 
در این بین ‌
خوشگذرانی و ‌بیکاری از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور‌شهوت
را دید و به او گفت:
 
شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟ 

عشق که نمی تونست ‌ناامید باشه، رو به سوی خدا
کرد و گفت:
خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق‌دانایی
یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،
زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ‌دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ‌شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق با تعجب گفت:
پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟"
 
دانایی گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ‌زمان....

 
چون این فقط ‌زمان است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............ ‌عشق چقدر بزرگ است !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط آفتاب ایرانی  | 

جیدترین جکها

واسه سرشماري اومده بودن در خونه رشتيه، يارو از رشتيه ميپرسه: اسم پسر اولت چيه؟ رشتيه ميگه: اصغر. ميپرسه: خوب اسم پسر دومت چيه؟ رشتيه: ميگه اصغر!...سومي، چهارمي، پنجمي، خلاصه همه رو ميگه اصغر! ماموره شاكي ميشه، ميگه: مامور دولت رو سر كار گذاشتي؟! رشتيه ميگه: نه والله، اينها همشون اسمشون اصغره! مرده ميگه: خوب پس چجوري تو خونه صداشون ميكنيد؟ رشتيه ميگه: خوب اصغر اكبرآقا داريم، اصغر علي آقا داريم، اصغر آقا رضا داريم!

 

تركه ميخواسته دستكش بخره، ميره داروخونه ميگه: ببخشيد، كاپوت ‌خانواده دارين؟

 


عربه زنشو واسه زايمان بچه هفتم برده بوده بيمارستان، بعد از يك مدت يك پرستار مياد، آروم بهش ميگه: يك خبر بدي براتون دارم. متاسفانه بچه عقب افتاد‌ه‌ست. عربه ميگه: ولك خودتو ناراحت نكن! شيش تاشون از جلو افتادن هيچ گهي نشدن، بگذار اين هفتمي از عقب بيافته شايد يك گهي شد!

 

از رشتيه ميپرسن: چه روزايي با زنت حال مي‌كني؟ ميگه: همه روزا بجز پنجشنبه و جمعه‌ها! ميپرسن چرا؟! ميگه: اووو! پنج شنبه جمعه اونقدر شلوغه كه ژتون گير خودمم نمياد

 

از اصفهانيه ميپرسن: ميدوني فرق شورتهاي قديم با شورتهاي جديد چيه؟ميگه: قديما بايد شورتو ميزدي كنار تا باسنو ببيني، اين روزا بايد باسنو بزني كنار تا شورتو ببيني

 

 يارو ازون تيمسار قاطی های اساس بوده، يك روز كله سحر مياد پادگان به اولين نفري كه ميرسه، داد ميزنه: سرگرد! من ديشب زنمو كردم! انجام وظيفه بود يا بيگاري؟!! سرگرده جفت ميكنه، با خودش ميگه باز اين ميخواد يك چيزي از دهن ما بكشه بيرون بدبختمون كنه. خلاصه با تته پته ميگه: چه‌چه عرض كنم قربان. تيمساره شاكي ميشه، ميگه: خاك بر سر احمقت كنند! ميره يكم جلوتر، يك گروهبانه رو ميبينه، باز همون سؤالو ميپرسه، گروهبانه بدبخت هم يكم من و من ميكنه، چيزي نميگه و فحشش رو ميخوره. تيمساره شاكي‌تر ميشه، ميره يكم جلوتر ميبينه يك سرباز صفر داره جارو ميكشه، ميره جلو ميگه: سرباز! من ديشب خانوم رو كردم. انجام وظيفه بوده يا بيگاري؟! سربازه خيلي مطمئن ميگه: انجام وظيفه بوده قربان! تيمساره كف ميكنه، ميگه: واسه چي انجام وظيفه؟! تركه ميگه: آخه اگه بيگاري بود ميداديد ما بكنيم!

 

ترك ديسك كمر داشته، بچش با كيفيت به دنيا مياد

 

رشتيه ميره دكتر، ميگه اقاي دكتر من هشت تا بچه دارم، ديگه نميخوام بچه دار بشم. چيكاركنم؟ دكتره ميگه: خوب عزيزجان، موقع عمل كاندوم مصرف كن. رشتيه ميگه: آقاي دكتر سر دو تاي اول كاندوم مصرف كرده بودم، ولي بچه دار شديم. دكتره ميگه: خوب به خانمت بگو قرص مصرف كنه. رشتيه ميگه: سر دوتاي بعدي هم خانم قرص مصرف كرد ولي باز بچه دار شديم. دكتره ميگه: به خانمت بگو ديافراگم بگذاره. رشتيه ميگه: سر دوتاي بعدي هم همين كارو كرديم ولي باز فايده نداشت. دكتره شاكي ميشه، ميگه: خوب بابا  اصلا نكنش!! رشتيه ميگه: والله آقاي دكتر سر دوتاي آخر اصلاً نكرده بوديم!

 

يارو زن اينكارهه ميره دكتر زيبايي، ميگه: آقاي دكتر، بيزحمت دور نافم يكم مو بكاريد!! دكتره كف ميكنه، ميگه: خانم همه ميان اينجا موهاي اضافه بدن رو بسوزونن، شما اومدين دور نافتون مو بكاريد؟! زنه ميگه: والله اقاي دكتر ديديم كار و كاسبي خوبه، گفتيم يك شعبه هم بالاتر بزنيم!

 

پسره شب خونشون خالي بوده، زنگ ميزنه دوست‌دخترش بياد. خلاصه دوتايي ميشينن و پسره ضمن لاس زدن با خانم، نم‌نمك عرق سگي هم مينداخته بالا. يكي دو ساعتي ميگذره و حاج آقا پاك مست ميكنه و آمپر حشر هم ميزنه بالا و يهو ميره واسه زير يخم حاج خانوم!! بعد يك ربع آخ و اوخ و آه و اوه، پسره عرق ريزان بلند ميشه، خيلي ناراحت و دمغ ميگه: عزيزم، به خدا اگه ميدونستم پرده داري، بهت دست نميزدم!! دختره هم با هزار بدبختي بلند ميشه ميگه: آره نكبت! منم اگه ميدونستم ميخواي همچين كاري باهام بكني، لااقل شلوار لي‌مو در مياوردم!

 

 دوتا خانم روي صندلي عقب يك تاكسي نشسته بودند و درباره دوست پسرهاشون صحبت مي‌كردند. اولي به دومي مي‌گه: علي رو كه مي‌شناسي، تازگيها لاپات (منظور خط ريش بلند) گذاشته خيلي بهش مياد.... دومي هم مي‌گه آره رضا رو هم كه مي‌شناسي، اونم لاپات گذاشته و... يارو راننده كف مي‌كنه مي‌گه حالا كه سنگ مفته بزار ما هم يه سنگي بندازيم شايد خورد به هدفت... برمي‌گرده به خانوما مي‌گه: ببخشيد آبجي، ما هم ميتونيم لاپات بزاريم. يكي از خانوما مي‌گه: بعله كه مي‌تونين، فقط بايد يك كمي بزارين بلندشه! راننده هم مي‌گه: آبجي به خدا رسيده به داشبورد، ديگه از اين بلندتر نمي‌شه!؟

 

رشتيه به زنش ميگه: خانم جان، يك قرص وياگرا بده، امشب يك حال اساسي بكنيم! زنش ميگه: اووو! فقط دو تا قرص مونده، اونم مال مهموناست

 

 ميخواستن بن لادن  رو شكنجه بدن، از ملت نظر خواهي ميكردن كه چيكارش كنند. نظر تركه رو ميپرسن، ميگه: ايلده سر يك ميله رو داغ كنيد، خوب كه سرخ شد، از طرف سردش بكنيد تو كونش!! ملت كف ميكنن، ميپرسن: حالا چرا از طرف سردش؟! تركه ميگه: تا هركي خواست درش بياره، دستش بسوزه

 

رشتيه نصفه شب ميخواسته بره بشاشه، به زنش ميگه: خانم جان، يك دقيقه اين جاي منو نگردار، من الان ميام

 

به قزوينيه ميگن: يك آهنگ بخون كه باهاش خيلي حال ميكني. قزوينيه ميزنه زير آواز: كبوتر بچه كرده، كاش بودي و ميديدي

 

رشتيه به زنش مشكوك بوده، يك بار بايد ميرفته مسافرت، زير تخت خانم يك سطل ماست ميگذاره و يك گوشكوب هم ميبنده به زير تخت، تا اگه بيشتر از يك نفر رو تخت خوابيدن گوشت كوبه بياد پايين وماستي شه. خلاصه ميره سفر و چهار روز بعد برميگرده ميبينه ماسته دوغ شده!

  زنه ميره پرنده فروشي، ميگه: من يك طوطي باهوش ميخوام. يارو ميبردش جلوي يك قفس، ميگه: خانم اين باهوش ترين طوطيه كه من تاحالا ديديم. زنه به طوطيه ميگه: سلام طوطي. طوطيه ميگه: سلام خانم! زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه، بعد فردا با يه آقايي بيام خونه، تو چي ميگي؟! طوطيه ميگه: ميگم سلام جنده خانم!! زنه بهش بر ميخوره و ميگه: واه! چه طوطيه بي ادبي! من اينو نميخوام! يارو فروشندهه ميگه: خانم شما اصلاً ناراحت نباشين. من دو هفته باهاش كار ميكنم، اخلاقش درست ميشه. خلاصه زنه دو هفته بعد مياد، به طوطيه ميگه: سلام طوطي. طوطيه ميگه: سلام خانم. زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه، بعد فردا با يه آقايي بيام خونه تو چي ميگي؟! ميگه: ميگم سلا م خانم. خوش اومدين آقا! زنه ميگه: اگه با دو تا آقا بيام چي؟! طوطيه ميگه: سلام خانم،‌ خوش آمدين آقايون! زنه ميگه: اگه با سه تا آقا بيام چي؟! باز طوطي همونو ميگه. خلاصه همينجور تعداد آقايون زياد ميشه تا ميرسن به شيش تا آقا. يهو طوطيه شاكي ميشه، ميگه: ببين محمود آقا! نگفتم خانم جندست!

 

         اگر از جک ها خوشتون اومد زیاد زیاد نظر بدید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:26  توسط آفتاب ایرانی  | 

بیوگرافی نیلوفر خوش خلق

مصاحبه:

                              

جایی از امین حیایی خواندم که گفته بود : «در زمانی که من دچار افسردگی شدید بودم و نتوانسته بودم بجای محمدرضا فروتن در فیلم قرمز ساخته ی فریدون جیرانی بازی کنم ٬ نیلوفر از خانواده اش در خارج از کشور جدا شد و به ایران آمد تا در کنار من باشد » ٬شما متولد ایران هستید ؟
متولد ایران هستم ، مدتی در خارج از کشور زندگی می کردم که فکر نکنم آنقدر بر روی زندگی ام تاثیر داشته باشد .

متولد چه سالی هستید ؟
۱۳۵۱


قبل از اینکه با امین حیایی آشنا بشین ٬ علاقه خاصی به سینما داشتید ؟
نه اصلا هیچ علاقه ای به سینما نداشتم ٬ حتی شاید باور نکنین که من اصلا فیلم هم نگاه نمی کردم .

سریال روزگار جوانی اولین کار شما بود و فیلم مونس دومین کار بازیگری شما ٬ در هر دو با امین حیایی همبازی بودید و در آن زمان ازدواج هم نکرده بودید امین در آن زمان هم به شما کمک می کرد ؟
در آن زمان من و امین نامزد بودیم ٬ بله خیلی کمکم می کرد .

                                  

سر فیلم « بوی بهشت » با امین ازدواج کردید درسته ؟
بله ٬ حتی در تیتراژ بوی بهشت هم بجای نیلوفر خوش خلق ٬ نیلوفر حیایی نوشته شد ( ! )

۳ کار اول ضعیف شما برای نابود شدن هر بازیگری کافی است فیلمهای ضعیف مونس ٬ مانی و ندا و بوی بهشت که اتفاقا هر سه نیز در یک سال تولید شدند ( سال ۱۳۷۹ ) و جالب این است که شما پس از فیلم بوی بهشت تا ۴ سال هم بازی نکردید ( ! ) اما با وجود این شرایط در سال ۱۳۸۴ با بازی در فیلم به آهستگی و معرفی دوباره شما به تماشاگران ٬ نه تنها از یاد آنها نرفته بودید بلکه هیچ کس هم باور نمی کرد که نیلوفر خوش خلق ۴
سال است بر پرده سینما دیده نشده است ٬ قبول دارید این باقی ماندن شما به عنوان بازیگر در سینما فقط و فقط بدلیل وجود شخصی به نام امین حیایی است ؟
۱۰۰٪
قبول دارم حرف شما را .

در پشت صحنه فیلم های امین همراه او سر صحنه فیلمبرداری می روید و جایی گفته بودید که این حضور خیلی برای یک بازیگر موثر است . این موثر بودن از دیدن نوع بازی امین حیایی است یا طرز برخورد او با دیگر افراد ؟
هر دو ٬ هر بار حضور در پشت صحنه فیلم های امین برای من خیلی موثر است از هر دو جهت ٬ این حضور می تونه هم در بازی تاثیر بگذارد و هم در اخلاق . اخلاق یکی از اساسی ترین ویژگی های یک هنرمند است .

هنگام بازی سراغ نقش های مشابه که قبلا توسط افراد دیگری بازی شده هم میرید؟
حتما نه اما فیلم زیاد میبینم .

از کسی شنیدم که قبل از شروع فیلمبرداری امین حیایی یک بار نقش شما را برایتان اجرا می کند و شما سعی می کنید مشابه امین حیایی بازی کنید این درست است ؟
همیشه نه ٬ اما وقتی امین کارش سبک باشد این کار را برای من انجام میدهد .

یکی از فیلم های موفق در کارنامه شما فیلم آتش بس است ٬ لاله ( نیلوفر خوش خلق ) در آتش بس قرار بود با حرف ها و کارهایش باعث به هم ریختگی وضع زندگی سایه و همسرش شود اما این اتفاق فقط در ۱
مورد ( جریان کتابخانه رفتن سایه نیازی ) روی می دهد . نقش به آن شکل که باید در می آمد در نیامد یا از ابتدا قرار بود چنین باشد ؟
من کارهای خانم میلانی را خیلی دوست دارم اما نقش سایه از ابتدا نقش کم رنگی بود شاید حذف چند پلان مربوط به این نقش باعث کم رنگ تر شدن این نقش شد . آدم در هر جایی نباید دیده شود . اما نقش سایه دیده شد چون تعداد بازیگران کار کم بود . 
                          


امین کارهای طنز زیادی را بازی کرده با توجه به این مسئله در اولین تجربه طنز شما ( اگه می تونی منو بگیر ) چه کمکی به شما کرد ؟
امین در آن زمان که ما فیلمبرداری را شروع کردیم خودش سر فیلمبرداری بود و من بدون کمک امین این فیلم را بازی کردم .

نیلوفر خوش خلق خیلی کم مصاحبه می کند اما در جایی گفته بود معیار انتخاب فیلم برای من نقش های خاص و متفاوت است و با ۴
سال بازی نکردن این مساله را ثابت کرد ٬ اما فیلم اگه می تونی منو بگیر نه خاص است و نه متفاوت ٬ چرا بازی در چنین کاری را قبول کردید ؟
کار طنز بود و می خواستم یک کار طنز هم در کارنامه ام داشته باشم . فضای کار را هم خیلی دوست داشتم .



" چند روز بعد " به کارگردانی نیکی کریمی آخرین کار سینمایی شما در مقام بازیگر است ٬ کار با نیکی کریمی را چطور دیدید ؟
به نظرم نیکی کریمی کسی است که هم بازیگر بسیار خوبی است هم به واسطه بازیگری بسیار خوبش بزودی یکی از بهترین کارگردان های سینمای ایران هم می شود ٬ همان طور که در " چند روز بعد" در مقام کارگردانی بسیار خوش درخشیده است .

کار آینده ؟
فیلمی است به کارگردانی فرهاد نجفی و به اسم حرکت اول .



علت کم کاری ؟
کم کار نیستم ٬ چند کار پشت سر هم انجام دادم و با هم اکران شدند .

صمیمی ترین دوست شما در بین هنرمندان چه کسی است ؟
سحر ولدبیگی .

نظرتون درباره CD
های قاچاق چیه ٬ به نظرم بیشترین لطمه را به فیلم " اگه می تونی منو بگیر" زد ٬ نظز شما چیه ؟
وارد این مساله نمی شوم اما خیلی به سینما ضربه میزند 

اگر امین حیایی و همسرش نیلوفر خوش خلق رو دوست دارید یا یکی از طرفدارانشون هستید نظر زیاد بدید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:34  توسط آفتاب ایرانی  | 

یک کنترل از راه دور جالب

 

 

ویژگی : برای اینکه خانمها بتونن راحت مرد مورد علاقشونو کنترل کنند.

 

 

 

 

    

 

             

             

            توضیحات زیر برای کسانی است که از این کنترل سر در نیاوردن

                          

اگر از شوهرتان خسته شدید می تونید دکمه خاموش بر روی کنترل را فشار دهید

اگر شوهرتان شلوغ می کند می تونید دکمه ساکت را بزنید.

اگر فکر می کنید به عشق - پول - یا توجه بیشتری نیاز دارید می تونید از این سه دکمه استفاده کنید.

اگر خواستید شوهرتون قربون صدقه تون بره اگر می خواهید زیاد قربون صدقتون بره دکمه + و اگر می خواید کمتر قربون صدقتون بره دکمه - را فشار دهید.

اگر شوهرتان چشم چرونی و هرزگی می کند می تونید از این دو دکمه استفاده کرده  هرزگی و چشم چرونی او را کاهش دهید.

اگر شوهرتان دستور می ده- خرخر می کنه - خیلی خودشو می خارونه- آروغ می زنه- می گوزه ( خیلی ببخشید البته بعضی مردها این طوری هستند) - اگر کلمه نه را زیاد تکرار می کنه - اگر گل براتون نمی خره- و اگر زیاد داد و فریاد می کنه - اگر دیر می یاد خونه می تونید از این دکمه ها که در وسط کنترل قرار دارد استفاده کنید و هر کدام از این گزینه ها را به میل خودتون کم یا زیاد کنید.

 

           بهترین کنترل برای زنها که مردهای خود را از راه دور کنترل نمایند.

 

 

                     نظر شما درباره این کنترل چیه ؟؟؟

                          شما هم از این کنترل می خواید

                            

                           جهت سفارش این کنترل در قسمت پیامک آفتاب ایرانی

                      نظر خودتون و شماره تماس خود رو قرار دهید

 

 

                                                                           تقدیم به زنهای .....

             

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:17  توسط آفتاب ایرانی  | 

زيباترين قلب

                          

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.

مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود.

 اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيار‌هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي‌نگريستند. و با خود فكر مي‌كردند اين پير مرد چطور ادعا مي‌كند كه قلب زيبا تري دارد.

مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي مي‌كني... قلبت را با قلب من مقایسه می كنی. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي‌كنم. مي‌داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي‌ها از قلبم را به كساني بخشيده ام.

 اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار‌هاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا مي‌بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.

پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي‌خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:21  توسط آفتاب ایرانی  | 

حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 7:20  توسط آفتاب ایرانی  | 

خواص ازدواج برای آقایان

هم جدي بگيريد، هم نگيريد!

_ قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد. نتيجه‌گيري اخلاقي: سحرخيز شدن
_ قبل از ازدواج رفتن به سفر بي‌‌اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط بااجازه. نتيجه‌گيري اخلاقي: كسب اعتبار
_ قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي‌‌‌‌منت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت. نتيجه‌گيري اخلاقي: تقويت‌ معده
_ قبل از ازدواج استراحت مطلق بي‌‌جر و بحث، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت. نتيجه‌گيري اخلاقي: ورزيده شدن
_ قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و... بعد از ازدواج آموزش بچه‌داري و شستن ظرف. نتيجه‌گيري اخلاقي: همدردي با خانم‌ها
_ قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانم. نتيجه‌گيري اخلاقي: مستقل شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 8:38  توسط آفتاب ایرانی  | 

مردی با چهار همسر

روزی روزگاری مرد ثروتمندی بود که چهار همسر داشت . مرد بیشتر از

همه عاشق همسر چهارمش بود و همیشه برایش گران قیمت ترین

هدایا و بهترین غذاها را فراهم می کرد . او عالی ترین ها را برای همسرش

می خواست . همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به داشتن

او افتخار می کرد اما همیشه از این می ترسید که روزی این زن او را ترک کند .

مرد همسر دوم اش را هم دوست داشت . این زن بسیار صبور و همیشه با محبت

مراقب او بود . مرد به او اعتماد زیادی داشت و هر وقت با مشکلی مواجه می شد 

از او کمک می خواست . همسر اول مرد به او بسیار وفادار بود و نقش مهمی در نگهداری ثروت او بازی می کرد . با این وجود او همسر اولش را دوست نداشت .

اگرچه این زن عمیقا عاشقش بود اما مرد ، کم تر به این زن توجه می کرد .

روزی مرد احساس کرد بیمار است و فهمید فرصت زیادی برای زندگی ندارد .

بنابراین از چهارمین همسرش پرسید : من تو را بیشتر از همه دوست دارم و

برای تو بهترین هدایا را گرفتم و بیشتر از همه مراقب تو بودم ، حالا که دارم میرم ،

آیا در کنارم می مانی ؟ به من کمک می کنی ؟

زن چهارم پاسخ داد: نه به هیچ وجه . و بدون گفتن کلمه ای دیگر به راه خود رفت .

پاسخ او درست مثل چاقوی تیز در قلب مرد فرو رفت .

مرد غمگین از همسر سومش پرسید : من در تمام زندگی ام تو را دوست داشتم .

حالا که دارم می میرم کنار من می مانی ؟ آیا به من کمک می کنی ؟

همسر سوم پاسخ داد : زندگی هم چنان زیباست وقتی تو بمیری ، من دوباره

ازدواج می کنم . قلب مرد شکست و یخ زد .

سپس از همسر دومش پرسید : من همیشه موقع مشکلات به سراغ تو می آمدم

و تو هم همیشه به من کمک کردی . حالا که دارم می میرم آیا از من حمایت می کنی ؟

به من کمک می کنی ؟

همسر دوم پاسخ داد : من متاسفام ، الان نمی توانم کمکت کنم . نهایتا می توانم با تو

تا مزارت بیایم .این جواب درست مثل این بود که به مرد صاعقه بزند و مرد احساس تباهی کرد . بعد صدایی آمد که می گفت : من با تو می مانم و با تو می آیم .

مهم نیست که تو کجامی روی . مرد به دنبال صاحب صدا گشت .

همسر اول مرد بود .

او خیلی نحیف بود ، چون مرد به او خوب رسیدگی نکرده بود .

مرد گفت : من باید وقتی فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت می کردم !

 

 

حقیقت این است که همگی ما چهار همسر در زندگی مان داریم . 

چهارمین همسر ما بدن ماست ، مهم نیست که چقدر زمان برای رسیدگی به آن صرف کردیم ، وقتی ما می میریم او ما را ترک می کند .

همسر سوم ما : دارایی ، موقعیت و ثروت ماست وقتی ما می میریم همه

آن ها به دیگران تعلق پیدا می کند .

دومین همسر ما خانواده و دوستان ما هستند ، مهم نیست که چه مدت زمانی همراه

ما بوده اند ، بیشترین کاری که آن ها قادرند برای ما انجام دهند این است که با ما تا

سر مزار مان بیایند !

اما اولین همسر ما روح و روان ماست ، که اغلب اوقات در پی ثروت و قدرت و موقعیت

از آن غافل شده ایم . تنها روح ما است که هر کجا می رویم ما را همراهی می کند .

بنابراین همین حالا روحت را تقویت کن و پرورش بده . چرا که این بزرگترین هدیه ای است

که در این دنیا به تو پیشکش شده !

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:45  توسط آفتاب ایرانی  | 

و اما تعطیلات عید

سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

 

توضیحاتی راجع به آبادان

 

آبادان شهری است در جنوب غربی ایران در استان خوزستان.

این شهر در موقعیت جغرافیایی درازای ۴۸ درجه و ۱۷ دقیقه و پهنای جغرافیایی ۳۰ درجه ۲۰ دقیقه و با بلندای ۳ متر از سطح دریا و با پهناوری ۲۷۹۶ کیلومتر مربع قرار دارد. دارای فرودگاه و بندر است که به دلیل داشتن پالایشگاه نفت و راهبردی بودن و هم مرزی با کشور عراق از زمان جنگ جهانی دوم از پراهمیت‌ترین شهرهای خاورمیانه و ایران بوده است.

جمعیت شهرستان آبادان ۲۸۳۶۰۱ نفر و جمعیت نسبی در هر کیلومتر مربع ۱۷۱ نفر می‌باشد که بخشی از جمعیت آن بویژه در مناطق روستایی را ایرانیان عرب تشکیل میدهند. در آبادان یکی از بزرگترین پالایشگاه‌های نفت جهان قرار دارد. نفت از اغلب مناطق خوزستان با لوله به این شهر میرسد و پس از تصفیه به کلیه جهان صادر می‌شود. نزدیکترین شهر به آبادان، خرمشهر است که حدود ۱۵ کیلومتر با این شهر فاصله دارد. خاک آبادان را آبرفت رودهای کارون و دجله (که به هم پیوسته‌اند) پدید آورده است. شهر آبادان درون خشکی ای است که گرداگردش رود است. این خشکی به جزیره آبادان شناخته شده است. شهر آبادان و همچنین بخش اروندکنار و نیمی از شهر خرمشهر در این جزیره اند.رودهای گرداگرد آبادان که همگی به خلیج فارس می‌ریزند از دو رود بزرگتر پیشیاد دجله و کارون است. بزرگترین شاخه‌ای که از برخورد این دو رود پدید آمده است اروندرود می‌باشد. بخش دیگر این رود که در آنسوی این جزیره روان است و اهمیت کمتری دارد بهمنشیر خوانده می‌شود.رود بهمنشیر در بخشهایی از گذرگاهش کارون هم خوانده می‌شود.

از محلات آبادان می‌شود از بریم، بوارده، اروسی، فیه ، هزاری‌ها، هلندی‌ها، امیری، احمدآباد، شاه آباد، فرح آباد، میدان طیب و بهمنشیر نام برد.

 

 

 

هتل کاروانسرای آبادان

 

 

 

باقی مانده سوخته سینما رکس که مال چند سال پیشه و الان این ویرانه هم وجود نداره چون چند سال پیش دوباری اتش گرفت و به کل خراب شد والان تبدیل به پاساژ نیمه ساز شده آبادان در گذشته با داشتن ۲۹ سینما بعد از تهران قرار داشت وتهران با ۳۹ سینما اول بود

 

 

 

 

نمایی از مسجد الغدیر واقع در بریم(منازل شرکت پالایش نفت آبادان)

 

 

 

 

آبادان - خیابان امیری - کوچه مودت(بافت قدیم شهر) ۱۳۸۵

 

 

 

این تصویری از بیمارستانه امام آبادان همون اوپیدی

 

 

 

تصویر نمایی از پارک بزرگ آبادان است پارک معلم

 

 

 این عکس بیانگر هشت سال جنگ تحمیلی در آبادان است

به امید روزی که آبادان دوباره همون پاریس کوچولوی قدیم بشه

 

 

پل خرمشهر

 

 

 

مسجد جامع خرمشهر

 

 

پل خرمشهر

 

 

 

دانشکده صنعت نفت در آبادان

 

 

بازار ماهی فروشان در آبادان

 

 

 

یکی از زیارتگاههای آبادان

سید محمد ابو تاوه که در نزد آبادانی ها به سید عباس معروف است

 

 

 

غذای محلی آبادان

ماهی سبور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 8:35  توسط آفتاب ایرانی  |